خرید بک لینک
همراه با دخترِ عکاس از سالن تئاتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده، از شدتِ سرما به داخل خودرو می خزیم. بخاری را روشن می کنم و با سرعت کمی در بزرگراه رانندگی می کنم. قوطی آهنی که سوارش هستیم برایمان موسیقی پخش میکند؛ چه آهنگی*؛ پرت می شوم به چهار سال پیش... آن زمان حرکتی با عنوان "دابسمش" رسم نبود، اما من ماهی یک بار ماشینِ پدر را قرض می گرفتم تا با یلدا پرسه بزنیم و برای یلدا این آهنگ* را لب خوانی کنم و او کِیف کند... بر می گردم به زمانِ حال؛ روی صندلی سمت راستم دختری نشسته. دلم می خواهد او را از ماشین به بیرون پرت کنم. این صندلی فقط جای یلداست. با اخم نگاهش می کنم. سرش را پایین می اندازد. تلخی داستان همین جاست؛ این که زخمی مخصوص به خودت داشته باشی که حتی نتوانی به دیگران نشانش دهی... پدال گاز را تا جایی که می توانم فشار می دهم... عکس: آووکادو/ 1392.2.6 *بشنوید متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال م

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:03

این روزها یا سَر کلاس هستم یا پشت میز بین کاغذها و کتاب ها شنا می کنم. لابه لای این شلوغی، سَری به اینجا و دوستان وبلاگی می زنم، آنها و نظراتشان را می خوانم... خواندن... خواندن... خواندن... خسته ام از خواندن و نوشتن... امروز نامه ای به مدیران بیان ارسال کردم و از آنها درخواست کردم که بخشی برای کامنت صوتی برای هر پست طراحی کنند. چیزی شبیه آن علامت میکروفن گوشه سمت راست در تلگرام... به نظرم حسی که در یک جمله صوتی وجود دارد را نمیتوان با چند خط نوشتن منتقل کرد... به هر حال تا راه افتادن این ایده در بیان، خوشحال می شوم که گاهی کامنت های صوتی خودتان را ضبط و برای من آپلود کنید و لینک آن را در قسمت نظرات ارسال کنید. +تمام دیشب و امروز ذهنم درگیر انتشار این پست بود... شاید "کامنت صوتی" ایده ی خوبی برای تمام دوستان بلاگر نباشد؛ به هر حال من از دریافت کامنت های صوتی شما بسیار خوشحال می شوم... اما مراقب باشید چون همه مثل من نیستند...

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:03


برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:03

دستم را در جیبم فرو بردم تا مشتم به سمت صورتش رها نشود. باور کنید از تمام قول و قرار ها متنفرم مخصوصا نوع مردانه اش..! به قول استاد دولت آبادی " فیالواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد...مثل گرگ ، آدم را پاره پاره میکند و فردایش راست راست در خیابان راه میرود...این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت ، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رامتر مینماید..." کلیدر/محمود دولت آبادی

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:03

پیش آمده که مهمان باشم و چند ساعت از نیمه شب گذشته باشد و خواب از چشمانم فرار کرده باشد و مثل شب گرد در خانه ی عمویم راه بروم و از پنجره، کوچه را تماشا کنم و با گلدان های پشت پنجره ی آشپزخانه پچ پچ کنم و با آنها آشنا شوم؛ بعد دختر عمو جان که آمده سر یخچال آب بنوشد با دیدن من از جایش بپرد و از ترس خشک شود و نفسش بند بیاید... بگذریم که وقتی آرام شد برایم نسکافه آماده کرد و جای گلدان های سخنگو را گرفت... عکس: آووکادو/ 1395.11.12

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:03

بعضی چیزها به صورتی سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می اندازند و دور تو را می گیرند و توی استخوانت فرو می روند و همه وجودت را پر می کنند و عقلت را می ربایند... مثل این دردِ دندانِ شماره ی هفت بالا، سمتِ چپ که بیست و چهار ساعت است، امانم را بریده... انگار که ریشه اش تا مغزم ادامه دارد... باید فردا تیشه به ریشه اش بزنم!

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 4:03

صفحه بندی